یک عاشقانه از جنس خودم و برای تو که این روزها اغلب در خیالی و روی مرزهای ناخودآگاه و آگاه وجودم بندبازی می کنی...
"شب و روز در خیالی و ندانمت که کجایی..."
روی خاطرات آن روزها سر می خورم دست خودم هم نیست، این سرسره بازی وحشتناک عاقبتش شاید سرشکستن باشد...
ترسی نیست، چرا شاید هم هست... ترس که همیشه هست...
این روزها بسیار می ترسم ، بسیار چیزها هست که مرا می ترساند، با تو از ترسهایم بسیار گفته ام یادت که هست؟
" من یک کوچولوی گیج و متوهم بودم با آرزوهای بزرگ و ترسهای بزرگ تر"
ترسهایم تو را نمی خنداند...
دوست داشتم بدانم این روزها تو هم ترسیده ای یا نه؟؟!
روهای شلوغیست و عجیب همه چیز با هم خلط شده مرزها برداشته شده...
دیشب در فرشته یک میهمانی بوده... دیدنی...جشن و سرور...
برادران شیرینی پخش می کرده اند با اگشترهای عقیق و و بیسیم...
نیاز دارم روبروی تو بنشینم و تو برایم بگویی که چه می شود ، همه خط خطیها را پاک کنی....
خسته شده ام از بس مرثیه خوانده ام برای همه که چه می شود و چه نمی شود و خفقان است و درد یک روسری نیست و هست و مثل یک زن بترسم برای هر که چه که پایمال می شود ... عاشقانه ها هم این روزها بوهای عجیبی می دهد...
از بس داد زدم دیگر صدایم در نمی اید...
یک قهوه یک سیگار ، تو را همیشه دستی در تابلوی روبرویم می گذارم با موهای آشفته و ریش چند روز نتراشیده و مقاومت دائمی خودم برای اینکه صورتت را لمس نکنم.... و از تو می خواهم که تمیز باشی و تو لج می کنی آنقدر که من از رو بروم و یادم برود که به تو بگویم ... وقتی من فراموش می کنم تو می شوی " پسر کوچولوی عزیز و تمیز و دوست داشتنی"
و من فکر می کنم که تو با ریش چند روز نتراشیده هم حتی جذابی...
من همه این کلمات را برای لذت از نگارششان می نویسم در یک شب بی خوابی...
آرزویی نیست، ملالی نیست، حال من خوب است اما تو باور نکن... این زندگی تو را کم دارد فقط، مثل جای خالی آینه ای میان دو شمعدان...
شاید تو راست می گفتی:" عشق یک توهم است چیزی زائیده ذهن خیالپرداز آدمها، در لفلفه گفتی که تجربه اش می کنی و فهمیده ای که جز درد برایت چیزی نداشته...
مرا از دست رفته می پنداشتی همیشه... گفتی: باید بی خیال شد و من به تو خندیدم...
کاش می دانستی این توهم عجب دارد زندگی من را بر باد می دهد...
یک توهم ، یک خیال...
دست نامرئی تو مرا در گره های پیچ در پیچ این شهر گم می کند، پاکتهای سیگار خالی می شود و جای تو همچنان در صندلی کنار من خالی می ماند که پاکت سگار را بگیری...
عجب در خیالم رفتن هست ، بی گذاشتن نامی یا نشانی...
رفتن و گم شدن... ذوب شدن در ابدیتی خالص که تو را در خود می بلعد و چقدر بلعیده شدن باید حس لذت بخشی باشد ... شاید هم نباشد ما چه می دانیم...
حرف زدنم هم مثل تو شده.. مثل شکهایمان که مثل هم بود...
مثل خوابها و کابوسها و تصورات کودکیمان که مثل هم بود و وقتی از دهان دیگری در می امد تعجب برانگیز بود...
می گفتم کار فرشته های کوچولو بوده تقلب کردن...
این روزها بعد از ظهرها درگیرم، درگیر آدمهایی که سخت مشغول سوزن زدن به آرزوهای دور من هستند...
باید کتاب بخوانم و جزوه، باید چیز یاد بگیرم... جلسه دیدگاه و تو می توانی و از این حرفها...
درمانده ام نه راه پس دارم نه راه پیش...
لحظه ها اینطور سپری می شوند... آنها معتقدند رویاهای ما دکمه حرکت ما هستند دکمه من عجیب هرز شده شاید هم سفت...
تو که می دانی من رکورد دار آرزوهای بی سر و ته هستم ... هر 5 دقیقه یک آرزو.. و زندگی رکورد دار کورکردن آنها... 5 تا 5 تا با هم ... چرا این حرفها را می زنم/؟؟!
نه... اشتباه است ... گفتم که باید کتاب بخوانم آن هم چه کتابهایی " از دولت و فرزانگی"، " قورباغه ات را قورت بده"، " چه کسی پنیر مرا جابجا کرده"...
از بین قفسه کتابها رد می شدیم و به این کتابها می خندیدیم زیاد هم بودن، روی پاشنه پا چرخیدم...
آهان یه کتاب شعر از لورکااین همونیه که نوار شعرش رو بهت دادم....
تکرار کردی:" کدامین دختر است که به باد شوی می کند؟؟"
به خواب می موند همه چی...
به سرعت "دولت و فرزانگی" و ورق می زنم قروباقه هایم رو تند تند قورت می دهم و می خواهم باور کنم که تو پنیر بوگندویی بودی که که ترکت کردم برای پنیر تازه...
تصویر تو همیشه به من لبخند می زند...
این عکس از آن من است... تو رو به آفتاب نشسته ای، دستهایت سایه بان چشم ، من پشت به آفتاب عکس انداختم...
باید چیز خنده داری گفته باشمبه زور می خندی با همون اخم همیشگی...من عکس را نگاه می کنم و بر می "ردم به همان لحظه...
" هیچ چیز دو بار اتفاق نمی افتد
هیچ تابستان و زمستانی تکرار نمی شود
حتی اگر تنبل ترین شگرد مدرسه دنیا باشی..."
و این روزها تقویم را که ورق می زنم در گذته سیر می کنم... باید اسمش نشخوار خاطرات باشد....
میزهای خسته و خاک خورده و کثیف کافه نادری، تو خسته تر ... خیلی دیر از راه می رسی، من به ساعت موبایل اشاره می کنم, بدون توضیح می خندی... و من هیچ چیز نمی گم...
" اینچنین که مهربانم با تو با که توانم بود؟؟"
آنقدر می رسم تا برسم به روزهای پر از اصطکاک و دعوا و پرخاش و بعد هم صفحات تقویم خالی می شوند...
روی کاغذهای کاهی باقیمانده از روزهای درس خوندن توی زمستان می نویسم... این و رقها از فرمول سیاه می شد و من خسته می شدم و فرسوده و سرشار از شک....
بعد از ظهرهایم توی آن کتابخانه لعنتی مثل هم بود و نبود...
درختهای پارک لخت بودند، یک روز باران می آمد یک روز برف...زیر برف و سرما ذرت با قارچ و آبلیمو و آویشن می خوردم و به زندگی ایدوار می شدم... سیگار هم می کشیدم یواشکی...
ذستهایم یخ می کرد...
و تو همیشه یکجا آن دور و برها بودی و سیگار می کشیدی، من ادای سیگار کشیدنت را در می اوردم...
آدمها زیادند...
اما لبخند عصبی تو ، دستهایت که به گوشه صندلی چنگ می زد و لرزش ریز داشت که فقط من می دیدم و خودت حس می کردی...دیگر تکرار نمی شود...
تو و سردردهایت و لحنت ...قرص سردرد...
"پاک و منزه است پروردگاری که می پرستیم به او پناه ببر از شر من که در ایمانت رخنه می کنم"
دوست دارم فکر کنم به اینکه تو غریبتری در یک کلیسا زانو زده پای محراب یا تصویر این روزهای من که در سقاخانه قدیمی شمع روشن می کند...
شمع روشن می کردی و من تماشا می کردم بازی نور را روی مژه هایت روی چشمهایت....
حالا شمع روشن می کنم و دعا می کنم...
من پارادوکس غریبی شده ام برای خودم...
من همیشه غریبم چه در سقاخانه قدیمی... چه در جمع ناهارهای هر روزمان ... چه وقتی که پشت میز کارم به هزار تصویر ماتم می برد...
چیزهای زیادی برای از دست دادن هست...
یکی همین زمان لعنتی...
من تندتند پنیرهایم را می خورم و قورباغه ها را جابجا می کنم...
من تند تند راه می روم، اشتباه می کنم... زمین می خورم و تو همیشه پسرک بی عیب و نقص من باقی می مانی با بازی نور شمعها بر روی صورتش....
و من طول می دهم گرفتن این عکس را که تو رو به نور نشسته ای و اخم کرده ای...
و عجب طولانی شد...
دو تا بلیط تئاتر برای این آخر هفته دارم...تئاتر بیضایی، اسم عجیبی داره تو مایه های " مجلش ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فریزن" هزار بار خوندمش تا حفظم شده...
راستی "شهرهای نامرئیی" بینظیر بود مثل خود حسن معجونی... بهش گفتم: شما بهترین خاطرات من از تئاتر رو رقم زدین...
گفتم... دوتا بلیط گرفتم... می خندیدم و می گفتم توی کائنات انرژی مثبت پخش کردم ببینم کی جذبش می کنه...
عجیب منتظر یه جور معجزم... دوست دارم دستی دو طرف این گسل رو بگیره همه چیز رو به هم وصل کنه از نو و تو دوباره درست از وسط زندگیم رد شی...
معجزه در بهترین زمان و مکان بودن...
مثل یک روز که از پله ها پایین می امدی و من دیدمت و تازگیها یادم آمده که تو را از کی می شناختم... نگاهت کردم مثل همه آدمهایی که فکر می کنی هیچ نقشی در زندگی تو ندارند ، تو از پله ها پایین آمدی و من حتی از ته ذهنم هم گذر نکرد که تو روزی بشوی جای خالی بین دو شمعدان پر از حسرت آینه ای...
من می ترسم و این ترجیع بند کلام این روزهای من است...
همه چیز به قهقهرا می رود مرا هم با خود می کشد، رویا می بافم و از نو می شکافم، فایده ای ندارد...
از راه تنگ بین قفسه های کتابها گذشتی و یک راست رفتی سراغ حافظ... یه دونه از این حافظای گل گلی که من خندیدم و گفتم از تو بعیده...
چشمهات رو بستی ... انگار که بری توی خلسه یه جور لحظه کشف و شهود... همان قدر جدی که برای من پرومته شده بودی و همون قدر معصوم که عکسهای بچگیت...
" مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم تو را می بینم و میلم زیادت می شود هردم"
" به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی، نمی دانی مگر دردم"
مثل انجام یه جور آئین مذهبی کتاب بسته شد سر جاش گذاشته شد و بقیه شعر رو زمزمه کردی...
دل من لرزید...
آخ اگه که دلی بلرزد...
بی حرف و سخنی از بین قفسه ها می گشتیم....
شعر رو تا تهش تا ته ته زمزمه کردی...
"کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم"
و من تند تند مثل یه دعا تکر می کردم توی دلم... ای خدا این وصل را هجران مکن...
دل من لرزیده بود انگار هزاران سال پیش از این...
تصاویری هرگز پاک نمی شوند...تصاویری حتی کمرنگ هم نمی شوند...
صندلی من یه وری بود... داستان پرومته...
" پرومته که یک نیم ایزد بود آتش را از دیار خدایان به آدمیان داد... می گویند که کشاورزی، آهنگری و... را پرومته به آدمیان یاد داده...
زئوس خدای خدایان بر او خشم می گیر و در کوه المپ زندانی می شود ....
پرومته نماد هر انسان آگاه است..."
توضيح دادم همون روشنفکر مبارز امروزی...
با جدیت بهت گفتم تو مثل رمیای باستانی یه پرومته واقعی...
و تو می خندیدی باز هم با اخم... با اخم پرومته شدی ... یه پرومته واقع... از مال دکتر صادقی هم بهتری... باور کن...
کتابهای شاملو و فروغ رو بار کردی ... با یه عالمه چیزای دیگه... صدای محزون فروغ و آهنگای مازوخیستی... صدای شاملو که پثر شده و به نفس نفس افتاده...
و تو که جوان بودی...
" به هنگام وداع و – از آن بیش- بدان هنگام که بازمی گردند تا به قفای خویش در نگرند...
و از آن پس گفتنیها برای آنکه ناگفته ماند انگیزه های بسیار یافت..."
شعره که دوست داشتی...
شماره 2
11:32 5 تیر 1384