^دختراي فضايي^


هستيم يا نه

1

2 

 3

4

 

 

۱۳۸٤/٦/٩

 

 

 

دارم فکر می کنمبا اينجا چيکار کنم. اينقد سرم شلوغ شده که وقت نوشتن ندارم. وقت خابيدن هم ندارم.اينجا هم ديگه مثل سابق نيست. من تنها شدم. احتمالن اينجا تبديل بشه به دفترچه خاطرات خصوصيم. می‌خام اگه بشه در مورد کارايی که اين روزا می‌کنم بنويسم. احتمالن بيشتر در مورد عکاسی. کاری که اين روزا عاشقشم. تنها چيزی که واقعن خوشحالم می کنه اينه که منتظر باشم کی شنبه و سه شنبه می‌شه برم سر کلاسم. فقط در اين باره می‌نويسم. شايدم عکسامو بزارم اينجا. چند ماه بعد که ببينمشون تفاوت کارمو بفهمم. الان که مطمئنن خيلی خنده دارن. هرچند هنوز هيچ کدومو چاپ نکردم. قراره چهارشنبه ديگه بريم با يکی از دوستان برای چاپ. اين دوست هم قضيه‌اش خيلی باحاله. از روز اول که من رفتم سر کلاس هی به خودم می‌گفتم چقدر قيافه اين دختره آشناس. تا اون دفعه رفتم ازش سوال کردم ديدم حدسم درسته. پلی‌تکنيکی بوده مکانيک هم خونده. خيلی جالبه علايقمون خيلی به هم نزديکه. هردو عاشق هنر هستيم و فقط دانشگاه رفتيم که بريم سر کار و به رشته مورد علاقمون بپردازيم. کلی حال کردم باهاش. البته اين با دوست پسرش با هم ميان کلاس. ولی چون نمی ذارن يه دختر و پسر با هم برن تو تاريکخونه قرار شده ما دو تا با هم بريم. حالا احتمالن آثار هنريم رو اينجا هم می ذارم. البته رفتم يه فوتو پيج هم به اسم خودم باز کردم شايدم بزارم اونجا. ولی نمی خاهم اينجا هم اينجوری سوت و کور بمونه. حالا ببينيم چی می‌شه. شايدم هيچ‌کاری نکنم اينقد کارام بد باشن که ترجيح بدم يه جا سر به نيستشون کنم. همين ديگه... اسم اينجا هم احتمالن می‌شه دخترفضايی خالی

 

 

۱۳۸٤/٦/٦

 

 

 

وقايع اتفاقيه: صبح دوباره طبق معمول سرويس نيومد دنبالمون ماشين گرفتيم. تو راه همه مشغول موبايل بازی بوديم يه دفه چشم باز کرديم ديديم تو باغای شهرياريم. از اينکه قيافم اينقد داغون باشه که همه بفهمن متنفرم ولی امروز بد نشد همه فکر کردن مريض بودم ديروز نيومدم. رييس بزرگ گفت می‌موندی خونه استراحت می‌کردی. همش داشتم زير لب تکرار می‌کردم با من عين بقال سر کوچشون حرف زد همکارم می‌گه چی داری حفظ می‌کنی. گفتم کاتالوگ. حالم داره از خودم به هم می‌خوره آنچنان تمام چيزهايی رو که بهش اعتقاد ندارم براش تکرار می‌کنم که خودم باورم می‌شه. داشتم با خنده نگاتيوها رو تو نور نيگا می‌کردم برگشتم ديدم داره گريه می‌کنه. همش کابوس می‌بينم. هی مجبورم همه بدبختيامو تکرار کنم که فکر نکنه تنهاس. ديگه هم حوصله نوشتن ندارم.

پ.ن. مثلن دارم سعی می‌کنم سيستم نظرخواهی رو بشه برداشت و گذاشت...

 

 

۱۳۸٤/٥/٢٤

 

آميب

 

من  از اين به بعد اينجام

http://amiib.persianblog.ir

(شماره ۲ سابق) تک سلولی

 

 

۱۳۸٤/٥/۱٧

 

 

 

می‌خام يه چيزايی بنويسم نمی دونم چی. تمام ديشب داشتم کابوس می‌ديدم. داشت بهم می خنديد منم باهاش دعوا می کردم. بعد همش سعی می‌کردم جلوی خودمو بگيرم. خيلی وضع گهی شده. امروز با دوستم رفتيم بيرون. مثلن رفته بودم دلداريش بدم ولی آخر اونی که زد زير گريه من بودم. همش می گه تو مثل من نشی...

۱

 

 

۱۳۸٤/٥/۱٥

 

همزمانيها...

 

به همزمانیها اعتقاد دارین؟؟!

همون معجزه در بهترین زمان در بهترین مکان بودن

یا 

فاجعه در بدترین زمان در بدترین مکان بودن...

زمان قضاوت می کنه...

شماره ۲

 

 

 

۱۳۸٤/٥/۳

 

بدون شرح!

 

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت دگر خراب تر نمی زند!

شماره ۲

 

 

۱۳۸٤/٥/۳

 

 

 

زندگی گه تر از اين نمی شه...

 

 

۱۳۸٤/٥/٢

 

نقاش

 

 دوست داشتم نقاش بودم...نقاشی بلد بودم اقلا...

بعد الان می شستم حال الانم رو نقاشی می کردم... یه جور خط خطی...

خوب که فک می کنم الانم می تونم...خط خطی که کاری نداره...

اما خب بهتر بود نقاش بودم...

شماره 1  می گه بدجوری توی رویاهام فرو رفتم... يه جوری که انگار کور شدم و واقعيت رو نمی‌بينم...

دیشب با آیتک رفتیم  یه مهمونی ، آدرس رو درست و حسابی یادش نبود... اولش توی آدرسه یه عالمه 2 بود...

بعد رفتیم غلط بود... یهویی A2 شد B2  یکی ازاون 2 ها توی آدرس 3 بود... همین دیگه...

با اون صندلا از بس راه رفتم پام زخم شده... بین A2 تا B2...

هنوز نمی تونم با صندل پاشنه بلند  رانندگی کنم!

.

.

.

.

.

.

مست که نبودم یه ذره گرم بودم...

روی پله ها نشسته بودم سیگار می کشیدم...

منتظرت بودم که بیایی در آهنی قیژ قیژ کنه...

اومدی که گفتم دیر کردی نگرانت بودم...

بعد تو خندیدی...

سیگارم رو از دستم گرفتی ....

زیر پات لهش که کردی...

گفتم با آخرین کبریتمون روشن شده بود ها...

بعد یه کلی ادا اصول که حال ندارم برم کبریت بخرم پس فندک واسه چیه...

یه بسته درسته کبریت در آوردی...

.

.

قصدم آزار کسی نبود...

من در گهواره کودکیهایم می خواستم به خواب بروم...

.

.

.

 

گفتم عشق ممنوع ؟؟!

گه خورم رو  به چند زبون بگم؟؟!

جمعه

31 تیرماه 1384

10:30

 

شماره 2

 

 

۱۳۸٤/٥/٢

 

مرثيه

 

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود:

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان ديدن و گفتن

توان اندهگين و شادمان شدن

توان خنديدن به ئسعت دل، توان گريستن از سويدای جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی

توان جليل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناک تحمل تنهايي

تنهايي

تنهايي عريان.

انسان

دشواری وظيفه است.

.

.

.ا.بامداد

روحش شاد...

و همه خيابون شريعتی بند اومده بود... و رديف رديف اتوبوس بود...

و تمام شد...

؛ای شعرهای من سروده و ناسروده!

سلطنت شما را ترديدی نيست؛

شماره ۲

پ.ن: به شدت قاطی پاطی گزارش می شوم

 

 

۱۳۸٤/٤/٢٥

 

بيخوابی ۴

 

بیخوابی...

بیخوابی...

بیخوابی...

خسته شدم از بس سر جام غلط زدم...

خوابم نمی بره، مامان قرصای آرام بخش رو نمی دونم کجا قایم کرده...

یه پارچ دوغ خوردم هر کی دیگه انقده دوغ می خورد 3 شبانه روز می خوابید...

دارم از خواب می میرم اما نمی تونم بخوابم...

کابوس، کابوس ... ترس از کابوس...

نمی دونم مال اون عکس وحشتناک  جوان شکنجه شدس یا مال فقط 10 ثانیه از مسیر سبز که یه اعدامی رو بسته بودن به صندلی و تکون می خورد...

بعد تیکه تیکه های فیلم اسامه می اد توی نظرم...

بعد صحنه های سنگسار... اعدام...

می ترسم...

"تنها طوفان

فرزندان نا همگون می زاید..."

دارم این رو گوش می دم...

و همه حرفایی که بعدش زدیم یادم می آد...

بعدش هم...

"هر گاوگند چاله دهانی...."

این روزها دائم بغضم می ترکد از بس که تو نیستی...

همه اینها بهانه است...

همه اش بهانه گیریست...

همه اش...

 

شماره 2

25 تیر 1384

2 صبح

 

 

 

 

۱۳۸٤/٤/۱۸

 

۱۸ تير

 

   يادبود مردگان

ما را به خاطر بياور...

ما را که تازه جوانانی ۲۲ ساله بوديم

شور عشق در سينه داشتيم

پيش از آنکه عاشق شويم، سينه بر خاک سوده رفتيم

ما را به خاطر بياور

ما را که سينه سرخانی خنياگر بوديم و ده به ده

نه در آسمان نه در کوهسار نه بر شاخسار

که در بازار پيش از آنکه آوازه‌خوان شويم

بر شاخه‌ای تکيده از تکيه‌گاه خويش

جان وا سپرديم

به خاطر دارم پيامتان را سرنوشتتان را

آری

و هميشه در گذرگاه خاطرم درگذر است

آوازهای صامت سينه‌سرخان سينه بر سيخ و

تجسد آرزوهای ۲۲ سالگان سينه بر سنگ

و از تکرار يادشان شايد پيش از آنکه شاعر شوم

بيست و دو ساله بميرم...آمين

شهيد عزت ابراهيم‌نژاد

۲۳  ساله هستم...

 

 

۱۳۸٤/٤/۱٧

 

 

 

فعلن دارم نقش دابی رو بازی می کنم. براش چايی درست می کنم. قهوه باشه که بهتر سيگارشو روشن می کنم. وقتی هم که خيلی سرش تو کاره هر چند دقيقه سيگارو از دستش می گيرم و تو زير سيگاری می تکونم. کف زمين پا برهنه را می رم حواسش پرت نشه...

 

۱

 

 

 

۱۳۸٤/٤/۱٥

 

....

 

یه شب گرم و خشک

حتی باد هم نمی آد...

یاهو پیش بینی کرده که رعد و برق می شه و بارون می اد...

پارسال اومد درست همین موقع...

یاهو دیوونه شده... هوا ساکن ساکن...

پارسال بارون اومد...

برف پاک کن ماشینت دیگه جواب نمی داد این بارون تابستونی تند رو...

کنار ماشین وایستاده بودی با لباسای خیس... منم داشت ازم آب می چکید...

گفتی: آزاده می رسونمت...

لج کردم ... مرسی ....سر راه یه چن تا کار دارم...  دروغ هم بلد نیستم بگم ...آخه نصف شبی، کدوم کار...

انگار که وا رفت...

یا یه شب بارونی دیگه سر همون چهارراه نگران وایستادی...

مواظب خودت باش دیر وقته...

من بهت گفتم زیاد بهش فک نکن یه چیزی می شه دیگه...

یه قطره درشت بارون افتاد روی سیگارم...

دستت رو پناه کردی....

سیگار رو تا آخرش کشیدیم ، دو تایی ،  خاموش نشد...

داشتی فک می کردی....

دست خودم نیست...

اگه اینا رو نمی نوشتم فک می کردم لالم...

یاهو بد جور دیوونه شده زده فردا هم بارون می آد...

کاشکی...

همش فک می کنم می اد یا نمی اد بارون رو نمی گم ...اون رو می گم...

لباسام رو توی کمد به هم می ریزم...

می آد...نمی آد... می آد... نمی آد...می آد...

شاید هم من نرم...

شماره 2

15 تیر 1384

 

 

۱۳۸٤/٤/۱۱

 

يک داستان کوتاه و مبتذل ۱

 

گفت: اگه بگم دوست دارم چی کار می کنی...

گفتم: کف می کنم....

مست بود فک کنم... بوی الکل می داد...

گفت: اگه جدی بگم دوست دارم چی؟؟!

گفتم: جدا کف می کنم...

گفت: جدی باش ... یه بار هم شده فک کن من فلانیم...

اون تیکه فلانی رو بدجوری خوب اومد...

یخ زدم...

سیگارم روبا چوبای خیس خاموش کردم  پرت کردم اون دور دورا درست وسط رطوبت دریا....

گفتم: این تیکه فلانی رو بدجوری خوب اومدی...

يه جوری هم گفتم انگار که باخته باشم یا دستم رو شده باشه... مثل آدمی که بلوف زده باشه یکی فهمیده باشه...

مثل اینکه التماس کنم به کسی نگو...

گفت: بریم ... سردته...

انگار که بگه راز شما محفوظ...

یه جوری مواظبم بود انگار که من مستم اون هشیار...

نه جای انکار بود نه تصدیق...

سنگینی هزاران اعتراف...

شماره 2

7 تير 1384

ساعت 12:15

 

 

 

۱۳۸٤/٤/٦

 

تند تند پنير می خورم و قورباغه جابه جا می کنم

 

یک عاشقانه از جنس خودم و برای تو که این روزها اغلب در خیالی و روی مرزهای ناخودآگاه و آگاه وجودم بندبازی می کنی...

"شب و روز در خیالی و ندانمت که کجایی..."

روی خاطرات آن روزها سر می خورم دست خودم هم نیست، این سرسره بازی وحشتناک عاقبتش شاید سرشکستن باشد...

ترسی نیست، چرا شاید هم هست... ترس که همیشه هست...

این روزها بسیار می ترسم ، بسیار چیزها هست که مرا می ترساند، با تو از ترسهایم بسیار گفته ام  یادت که هست؟

" من یک کوچولوی گیج و متوهم بودم با آرزوهای بزرگ و ترسهای بزرگ تر"

ترسهایم تو را نمی خنداند...

دوست داشتم بدانم این روزها تو هم ترسیده ای یا نه؟؟!

روهای شلوغیست و عجیب همه چیز با هم خلط شده مرزها برداشته شده...

دیشب در فرشته یک میهمانی بوده... دیدنی...جشن و سرور...

برادران شیرینی پخش می کرده اند  با اگشترهای عقیق و و بیسیم...

نیاز دارم روبروی تو بنشینم  و تو برایم بگویی که چه می شود ، همه خط خطیها را پاک کنی....

خسته شده ام از بس مرثیه خوانده ام برای همه که چه می شود و چه  نمی شود و خفقان است و درد یک روسری نیست و هست و مثل یک زن  بترسم برای هر که چه که پایمال می شود ... عاشقانه ها هم این روزها بوهای عجیبی می دهد...

از بس داد زدم دیگر صدایم در نمی اید...

یک قهوه یک سیگار ، تو را همیشه دستی در تابلوی روبرویم می گذارم با موهای آشفته و ریش چند روز نتراشیده و مقاومت دائمی خودم برای اینکه صورتت را لمس نکنم.... و از تو می خواهم که تمیز باشی و تو لج می کنی آنقدر که من از رو بروم و یادم برود که به تو بگویم ... وقتی من فراموش می کنم تو می شوی    " پسر کوچولوی عزیز و تمیز و دوست داشتنی"

و من فکر می کنم که تو با ریش چند روز نتراشیده هم حتی جذابی...

من همه این کلمات را برای لذت از نگارششان می نویسم در یک شب بی خوابی...

آرزویی نیست، ملالی نیست، حال من خوب است اما تو باور نکن... این زندگی تو را کم دارد فقط، مثل جای خالی آینه ای میان دو شمعدان...

شاید تو راست می گفتی:" عشق یک توهم است چیزی زائیده ذهن خیالپرداز آدمها، در لفلفه گفتی که تجربه اش می کنی و فهمیده ای که جز درد برایت چیزی نداشته...

مرا از دست رفته می پنداشتی همیشه... گفتی: باید بی خیال شد و من به تو خندیدم...

کاش می دانستی این توهم عجب دارد زندگی من را بر باد می دهد...

یک توهم ، یک خیال...

دست نامرئی تو مرا در گره های پیچ در پیچ این شهر گم می کند، پاکتهای سیگار خالی می شود و جای تو همچنان در صندلی کنار من خالی می ماند که پاکت سگار را بگیری...

 عجب در خیالم  رفتن هست ، بی گذاشتن نامی یا نشانی...

رفتن و گم شدن... ذوب شدن در ابدیتی خالص که تو را در خود می بلعد و چقدر بلعیده شدن باید حس لذت بخشی باشد ... شاید هم نباشد ما چه می دانیم...

حرف زدنم هم مثل تو شده.. مثل شکهایمان که مثل هم بود...

مثل خوابها و کابوسها و تصورات کودکیمان که مثل هم بود و وقتی از دهان دیگری در می امد تعجب برانگیز بود...

می گفتم کار فرشته های کوچولو بوده تقلب کردن...

این روزها بعد از ظهرها درگیرم، درگیر آدمهایی که سخت مشغول سوزن زدن به  آرزوهای دور من هستند...

باید کتاب بخوانم و جزوه، باید چیز یاد بگیرم... جلسه دیدگاه و تو می توانی و از این حرفها...

درمانده ام نه راه پس دارم نه راه پیش...

لحظه ها اینطور سپری می شوند... آنها معتقدند رویاهای ما دکمه حرکت ما هستند دکمه من عجیب هرز  شده شاید هم سفت...

تو که می دانی من رکورد دار آرزوهای بی سر و ته هستم ... هر 5 دقیقه یک آرزو.. و زندگی رکورد دار کورکردن آنها... 5 تا 5 تا با هم ... چرا این حرفها را می زنم/؟؟!

نه...  اشتباه است ... گفتم که باید کتاب بخوانم آن هم چه کتابهایی " از دولت و فرزانگی"، " قورباغه ات را قورت بده"، " چه کسی پنیر مرا جابجا کرده"...

از بین قفسه کتابها رد می شدیم و به این کتابها می خندیدیم زیاد هم بودن، روی پاشنه پا چرخیدم...

آهان یه کتاب شعر از لورکااین همونیه که نوار شعرش رو بهت دادم....

تکرار کردی:" کدامین دختر است که به باد شوی می کند؟؟"

به خواب می موند همه چی...

به سرعت "دولت و فرزانگی" و ورق می زنم قروباقه هایم رو تند تند قورت می دهم و می خواهم باور کنم که تو پنیر بوگندویی بودی که که ترکت کردم برای پنیر تازه...

تصویر تو همیشه به من لبخند می زند...

این عکس از آن من است... تو رو به آفتاب نشسته ای، دستهایت سایه بان چشم ، من پشت به آفتاب عکس انداختم...

باید چیز خنده داری گفته باشمبه زور می خندی با همون اخم همیشگی...من عکس را نگاه می کنم و بر می "ردم به همان لحظه...

" هیچ چیز دو بار اتفاق نمی افتد

هیچ تابستان و زمستانی تکرار نمی شود

حتی اگر تنبل ترین شگرد مدرسه دنیا باشی..."

و این روزها تقویم را که ورق می زنم در گذته سیر می کنم... باید اسمش نشخوار خاطرات باشد....

میزهای خسته و خاک خورده و کثیف کافه نادری، تو خسته تر ... خیلی دیر از راه می رسی، من به ساعت موبایل اشاره می کنم, بدون توضیح می خندی... و من هیچ چیز نمی گم...

" اینچنین که مهربانم با تو با که توانم بود؟؟"

آنقدر می رسم تا برسم به روزهای پر از اصطکاک و دعوا و پرخاش و بعد هم صفحات تقویم خالی می شوند...

روی کاغذهای کاهی باقیمانده از روزهای درس خوندن توی زمستان می نویسم... این و رقها از فرمول سیاه می شد و من خسته می شدم و فرسوده و سرشار از شک....

بعد از ظهرهایم توی آن کتابخانه لعنتی مثل هم بود و نبود...

درختهای پارک لخت بودند، یک روز باران می آمد یک روز برف...زیر برف و سرما ذرت با قارچ و آبلیمو و آویشن می خوردم و به زندگی ایدوار می شدم... سیگار هم می کشیدم یواشکی...

ذستهایم یخ می کرد...

و تو همیشه یکجا آن دور و برها بودی و سیگار می کشیدی، من ادای سیگار کشیدنت را در می اوردم...

آدمها زیادند...

اما لبخند عصبی تو ، دستهایت که به گوشه صندلی چنگ می زد و لرزش ریز داشت که فقط من می دیدم و خودت حس می کردی...دیگر تکرار نمی شود...

تو و سردردهایت و لحنت ...قرص سردرد...

"پاک و منزه است پروردگاری که می پرستیم به او پناه ببر از شر من که در ایمانت رخنه می کنم"

دوست دارم فکر کنم به اینکه تو غریبتری در یک کلیسا زانو زده پای محراب یا تصویر این روزهای من که در سقاخانه قدیمی شمع روشن می کند...

شمع  روشن می کردی و من تماشا می کردم بازی نور را روی مژه هایت روی چشمهایت....

حالا شمع روشن می کنم و دعا می کنم...

من پارادوکس غریبی شده ام برای خودم...

من همیشه غریبم چه در سقاخانه قدیمی... چه در جمع ناهارهای هر روزمان ... چه وقتی که پشت میز کارم به هزار تصویر ماتم می برد...

چیزهای زیادی برای از دست دادن هست...

یکی همین زمان لعنتی...

من تندتند پنیرهایم را می خورم و قورباغه ها را جابجا می کنم...

من تند تند راه می روم، اشتباه می کنم... زمین می خورم و تو همیشه پسرک  بی عیب و نقص من باقی می مانی با بازی نور شمعها بر روی صورتش....

و من طول می دهم گرفتن این عکس را که تو رو به نور نشسته ای و اخم کرده ای...

و عجب طولانی شد...

دو تا بلیط تئاتر برای این آخر هفته دارم...تئاتر بیضایی، اسم عجیبی داره تو مایه های " مجلش ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فریزن" هزار بار خوندمش تا حفظم شده...

راستی  "شهرهای نامرئیی" بینظیر بود مثل خود حسن معجونی... بهش گفتم: شما بهترین خاطرات من از تئاتر رو رقم زدین...

گفتم... دوتا بلیط گرفتم... می خندیدم و می گفتم توی  کائنات انرژی مثبت پخش کردم ببینم کی جذبش می کنه...

عجیب منتظر یه جور معجزم... دوست دارم دستی دو طرف این گسل رو بگیره همه چیز رو به هم وصل کنه از نو و تو دوباره درست از وسط زندگیم رد شی...

معجزه در بهترین زمان و مکان بودن...

مثل یک روز که از پله ها پایین می امدی و من دیدمت و تازگیها یادم آمده که تو را از کی می شناختم... نگاهت کردم مثل همه آدمهایی که فکر می کنی هیچ نقشی در زندگی تو ندارند ، تو از پله ها پایین آمدی و من حتی از ته ذهنم هم گذر نکرد که تو روزی بشوی  جای خالی بین دو شمعدان پر از حسرت آینه ای...

من می ترسم و این ترجیع بند کلام این روزهای من است...

 همه چیز به قهقهرا می رود مرا هم با خود می کشد، رویا می بافم و از نو می شکافم، فایده ای ندارد...

از راه تنگ بین قفسه های کتابها گذشتی و یک راست رفتی سراغ حافظ... یه دونه از این حافظای گل گلی که من خندیدم و گفتم از تو بعیده...

چشمهات رو بستی ... انگار که بری توی خلسه یه جور لحظه کشف و شهود... همان قدر جدی که برای من پرومته شده بودی و همون قدر معصوم که عکسهای بچگیت...

" مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم                  تو را می بینم و میلم زیادت می شود هردم"

" به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری                 به درمانم نمی‌کوشی، نمی دانی مگر دردم"

مثل انجام یه جور آئین مذهبی کتاب بسته شد سر جاش گذاشته شد و بقیه شعر رو زمزمه کردی...

دل من لرزید...

آخ اگه که دلی بلرزد...

بی حرف و  سخنی  از بین قفسه ها می گشتیم....

شعر رو تا تهش تا ته ته  زمزمه کردی...

"کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت               نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم"

و من تند تند مثل یه دعا تکر می کردم توی دلم... ای خدا این وصل را هجران مکن...

دل من لرزیده بود انگار هزاران سال پیش از این...

تصاویری هرگز پاک نمی شوند...تصاویری حتی کمرنگ هم نمی شوند...

صندلی من یه وری بود... داستان پرومته...

" پرومته که یک نیم ایزد بود آتش را از دیار خدایان به آدمیان داد... می گویند که کشاورزی، آهنگری و... را پرومته به آدمیان یاد داده...

زئوس خدای خدایان بر او خشم می گیر و در کوه المپ زندانی می شود ....

پرومته نماد هر انسان آگاه است..."

توضيح دادم همون روشنفکر مبارز امروزی...

با جدیت بهت گفتم تو مثل رمیای باستانی یه پرومته واقعی...

و تو می خندیدی باز هم با اخم... با اخم پرومته شدی ... یه پرومته واقع... از مال دکتر صادقی هم بهتری... باور کن...

کتابهای شاملو و فروغ رو بار کردی ... با یه عالمه چیزای دیگه... صدای محزون فروغ و آهنگای مازوخیستی... صدای شاملو که پثر شده و به نفس نفس افتاده...

و تو که جوان بودی...

" به هنگام وداع و – از آن بیش- بدان هنگام که بازمی گردند تا به قفای خویش در نگرند...

و از آن پس گفتنیها برای آنکه ناگفته ماند انگیزه های بسیار یافت..."

شعره که دوست داشتی...

شماره 2

11:32 5 تیر 1384

 

 

۱۳۸٤/٤/٤

 

مرثيه

 

مرثيه‌ای برای آنچه که خوب بود و تمام شد... حالا نه خوب

اين قدرها بد نبود...

مامان با بهت می‌گه ببينم شماها چی کار می‌کنين... حالا می‌فهمين ما از کجا رودست خورديم... کلاه گشاد دموکراسی...

من از اين لجنزار و آدماش بيزرام...

گودو نمی آيد...

تئاتر ؛شهرهای نامرئی؛ حسن معجونی شاهکار بود...

بايد با اين چيزا خدافظی کنيم ...

متاسفم...

ديگر تکرار نخواهد شد...

* به کجای اين شب تيره بياويزم

قبای ژنده خود را...*

شماره ۲

پ.ن.۱: اصلا درد نداره مثل آمپول زدن می‌مونه فقط ۴ سال اولش سخته و اون موقع من ۲۹ ساله خواهم بود...

پ.ن.۲: به شدت به یک عدد شاهزاده رویایی با اسب از هررنگی نیازمند است...

 

 

۱۳۸٤/٤/٤

 

 

 

خب رييس جمهور محبوب هم که انتخاب شد. خوش به حالمون. اينجا ها دارن شيرنی پخش می کنن. امروز تو شرکت همه با هم دست به يقه بودن. همه عصبی. خلاصه که خوب اوضاعی شده...

۱

 

 

 


۱۳۸٤/٤/۱

 

تب

 

تب دارم... بهش گفتم...

دوست داشتم اونم بگه :آره معلومه توی چشات دودوی تبه... مثل تو  که بهم گفتی...

نگفت... خودم گفتم توی چشام دودوی تبه...نه؟؟!

چشاش رو مالید مال خستگی بود یا خواب یا تلاشهای بی حاصل این چند وقت اخیرش... دستش رو گذاشت روی پیشونیم ... آره دوباره تب کردی...

سیگار رو از دستم گرفت ... بس کن...

فرق می کرد با تو که با یه جور ترس پشت دستت رو گذاشتی رو پیشونیم و گفتی: آره معلومه توی چشاتم دودوی تبه...

گفتم خیلی ترسیدم... همه چی از اول باید سر من بیاد... پشت ماشینش چسبونده بود نماینده ای از جنس مردم...

بهش گفتم به شما ربطی نداره گفت : وقتی ماشینت رو خوابوندم...اونوقت می فهمی... فک کنم از ترس و هول بود که تب کردم...

روی میز یه عالمه روزنامه پهنه... می گه : دیگه خودم رو از این مردم نمی بینم خیلی .... خیلی... احمقن...

حرفای کلیشه ای براش می زنم... تقصیر منه و توئه... ما هیچ چی از این مردم نمی دونیم... اونا گشنن... بفهم... ما چی انگار گشنگی زده باشه به سرشون...

یه عالمه حرف می زنه... از همه کتابایی که خونده چیزایی که توی ذهنشه..

مجبورم سر تکون بدم.. حس می کنم دهنم رو که بازمی کنم حرارت از دهنم خارج می شه حس می کنم می خوره توی صورتش... حرف نمی زنم... دوست دارم یه سیگار دیگه بکشم... نمیتـونم... گیج گیج می خورم حالت تهوع...

 با یه جور لذت نگاه می کنم چه جوری مخلوط یخ رو قورت می ده بازی می کنه سرو صداش رو در می آره.... اما من نمی تونم بخورم... آب پرتقال خیلی خنک باشه لطفا...

دوست دارم سیگار بکشه... اصلا سیگاری نیست...

الان تو رو می بینم که موهات در هم ریخته و سیگار به سیگار روشن می کنی... مثل همه  وقتایی که آشفته ای...

می گم: مثل سگ شدم دارم پاچه همه رو توی شرکت می گیرم.... فک می کنم اشتباه بزرگی کردیم... مردم فرق رئیس جمهور و بستنی رو نمی دونن...  خیلیهاشون از اون با سواداش که نشستن زیر کولر می خوان همه چی رو ببرن زیر سوال می گن: کاندیدای مورد نظرم نبود... اوه بستنی شکلاتی ندارین؟؟! پس من نمی خورم...

آقایون خانوما این جام زهریه که باید تا تهش همه و همه با هم بخوریم...

می گه: حالا تو مگه چی کار کردی  .. این چند وقته دهن ما هممون سرویس شد... بی خوابی.. کم خوابی... ! متوجهی...

سکوت می کنه...

دیگه داره سقف دور سرم می چرخه... و چیزی در دلم آشوب میکند به هم می ریزد...

وقتی بعد از 4 روز گفت : وقت داری ببینمت... خستم... نگفتم وقت آره ولی تا دلت بخواد تب هم  دارم و حالم خوب نیست... گفتم باشه...

دیگه نه روزنامه ها رو ورق می زنه ... نه انگار چیزی براش مهمه...

می گم: تو نباید خودت رو زیاد ناراحت کنی... تو که داری ...

می گه : اینجا وطنمه... فک کردی اونجا خیلی بهتره... اونجام یه آشغالدونیه... می گه آسمان هر کجا همین رنگیه...

می گم: دلت رو صابون نزن اونجا ابریه...

و یک لحظه تو از ذهنم پاک نمی شوی که روزنامه هایت را کجا پهن کرده ای... خستگیهایت را با که قسمت می کنی... همش فک می کنم تب دارم و تو می فهمی و می گویی: توی چشات دودوی تبه...

نکنه تو هم تب داشته باشی... سرت رو بذاری روی میز...

می ترسم از این آدمها که هیچ کدام جای تو را نمی توانند پر کنند... نکند این حس تا ابد بماند...

مثل یه فیم برام تکرار می شه...

با همون لحن آروم قیافه اخمالو و مرموز داری طرفت رو مجاب می کنی که به کی رای بده... می تونم حدس بزنم یه لیوان رو گرفتی دستت داری باهاش بازی می کنی و حرف می زنی...صدای به هم خوردن یخ هم می آد...

بی خوابی ناشی از تب... بند می آد دوباره بر می گرده...

باز این جمله عقاید یه دلقک...

" برای درمان موقت دردهای من یک درد وجود دارد... مشروب و یک درمان دائمی: ماریا... نیست!!!"

درمان دائمی موجود نیست!!!

فک کنم دارم هذیون می میگم...

الان هم دارم این آهنگه رو گوش می دم...  شاید تبم بیاد پایین...

"عاشقم  من ز جان پروا ندارم

  در ره عشق تو جان می سپارم  

ای نگارم

 ای نگارم

 ای فروغ زندگانی صبح امید جوانی   درد و درمانم تویی تو....

جان به راهت می گذارم

 دل به دستت می سپارم 

 تا نگهبان تویی تو..."

بالاخره پیداش کردم...

"ای مظهر عشق و صفا    دارم به دل مهر تو را"

شماره 2

1 تیر 1384

2:49

 

 

۱۳۸٤/۳/٢٩

 

 

 

خب رييس جمهور هم انتخاب شد. حالا هرکی می خاد بگه تقلب و اين حرفا ولی من ديدم افرادی که احمدی نژاد رو حتا نديده بودن ولی کل فاميل به خاطر اينکه به هاشمی رای ندن به اون رای داده بودن. معين رو هم که قدرتی خدا هيشکی نمی شناخت. نه پوستری نه چيزی. کار به جايی رسيده که بايد بشينيم دعا کنيم هاشمی بياد بالا.

اين هفته پر از اتفاقات عجيب بود. هنوزم باورم نمی شه چطور يه زمانی ديوونه اون آدمی بودم که الان حتی حرف زدن باهاش حالم رو بد می کنه. آدما خيلی عوض می شن... اينترنت منم الان قطع می شه. بقيش بعد...

۱

 

 

 

شماره بازديد

 
 

 

 پسربدجنس

زنانه ها

صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي  

خاتون

ایران آیین فرهنگ

Hot Chocolate  

Elle Est

شايد حرف آخر...

فروغ

شبانه ها

cigari!

شروین گربه اسفندی

 

 
[ خودمون | قبلنامون| ]